نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بگذار برایت بگویم

   نه!.....   

نه !

دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم

نه به غم ابر؛ نه به سردی درد

نه به این شب سیاه

اصلا به من چه مربوط

بال پروانه شکسته ست

یا موجها سر خود را به ساحل میکوبند

تا بمیرند

بگذار ابرها قطره قطره غم خود را ببارند

وگلها در وهم وخیال برقصند

مگر من چه کاره ام

که سوال سحر راجواب دهم

چرا با مرگ هر ستاره سوالی از گریبان من سر میزند

من در ته خاطرات دور دور خویش

 ته نشین شدم

دیگربیم هیچ حادثه ای

خواب نازک مرا نمی اشوبد

نه رویای باران

و نه حتی تلنگر نام تو

اینک اردیبهشت نزدیک است

اردیبهشت

و بهار مرا در اغوش گرفته ست

بگذار وبگذر......................

تو که  از انجارفته ای ؛اری رفته ای

بخواب ؛اسوده بخواب

 بگذار راحتت کنم

به بال شکسته پروانه

 من دیگر انجا بر نخواهم گشت.

 

لینک
پنجشنبه، 23 فروردین، 1386 -

   اينه........   

 این اینه ست .چقدر اون ادم شبیه من نیست اما!!!!!نه اون منم گفتم : کجای این قصه ایستاده ای؟؟تو که شبیه منی.......این نقاب روی چهره ات را بردار تو منی یا من توام؟.... اون کسی که درون قاب روی دیواربه لبخندی مصنوعی عمر میگذراند  من نیستم......گفتم :این غبار غم روی  چهره ات راپاک کن..خندید .....بلند وبلندتر..فریاد شد............خنده و فریاد ی تلخ وغمگین...........به گمانم  تمام  دردهایش را فریاد میزد..... به او گفتم :دریغا انچه به جایی نرسد فریاد است ..گریه کرد....های های.... اشکهایش جاری شد..........ارام ارام ..........و ناگهان لبخندی بر چهره زجر کشیده ا ش نقش بست....ارام ارم خندید...... اشک ولبخند. ............به او گفتم کجای این قصه ایستاده ای؟؟؟؟؟؟

.نگاهم کرد.نگاهی به سنگینی یک عمر درد............چشمهایش در اشک ناپدید می شد

.........او به سادگی جوابم را گفت. با یک نگاه...... دو روی سکه تنها همین بود  رازتمام زندگی.....واو گرفتار راز بین اشک و لبخند......گرفتار یک روی سکه.........اشک .غم.درد.فریاد.انتظار.بی کسی.زجر.پوچی.سردی.تلخی....... و کسی برای او ان روی سکه را نخواست.......براستی انکس که در اینه می دیدم من بودم؟!!...

 

لینک
یکشنبه، 19 فروردین، 1386 -

   چرا خودکشی کرد؟   

چند وقتی  نوشته های صادق هدایت رو میخونم اما همیشه این سوال از ذهنم میگذره که چرا خودکشی کرد تا اینکه جوابش امروز توی  نوشته های دکتر شریعتی پیدا کردم  فکر کردم شاید شما هم مثه من بخوای دلیلش رو بدونین اگه دوست دارین دلیلش رو متوجه بشین متنی که از کتاب دکتر شریعتی انتخاب کردم رو بخونین .

.........

یکی از سوالاتی که همواره از من می شود؛و شاید روزی نیست که بر من گردایند وبر سرم سوال بریزندو دران میان این سوال نباشد ومن درجواب به مقتضای حال خود وحال سائل؛پاسخی داده  اموسوال  کننده را به هر طریقی قانع کرده ام؛اما خود هیچ گاه قانع نشده ام  و هر گاه طرف ساکت وقانع  میشده و می رفته سوالش باز دردرون من مطرح میشده وباز از خودم می پرسیده ام این است که: راستی به نظر شما صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟علت اصلی انتحارش چه بود؟و من گاه میگفتم؛یاس فلسفی؛گاه پریشانی فکری و خلااعتقادی؛گاه بی ایمانی به همه چیز وهمه کس؛گاه اشفتگی وضع اجتماعی؛گاه بحران های روحی خاص روشنفکران . دردهای طبقاتی مرفه اشرافی؛و گاه اختلالات عصبی وروانی ناشی از مسایل جنسی و سر کوفتگی های این غریزه :که تحقیق کردم که او هرگز درعمرش؛نه هوسش شکفت ونه هرگز دلش سیراب عشق شد.

و امااکنون ناگهان پاسخ این سوال مکرر بر من روشن شده است؛و دانستم که انچه او را به مرگ کشانده؛چه دردی بود؟یاس فلسفی بود؛اما چگونه یاس فلسفی؟شک فلسفی بود؛دردشک بود؛رنج والتهاب بیخبری بود؛بی خبری از چه؟..........

انسان؛بر روی این خاک سرد وتیره یی که غریب است و زندگی نیز هیچ ندارد که او را که بالاتراز زندگی است و شریف تر از زمین؛سر گرم دارد:چشم در چشم این کشور سبز ارزوهایش؛این اسمان ابی؛این دریای ساده مرموزبسیار معلق عمیق دوخته ودل را پر از هوای اسمان کرده وپراز اندیشه های ماورا ان .بیقرار است و مشتاق که بداند در پس این پرده کبود اسمان چه میگذرد؟ان جا چه خبراست؟..انسان نمی تواند به اسمان نیندیشد؛داستانها وقصه ها رو نگاه کنید!عیسی به عرش میرودوقارون پلید به زمین فرو میرود.انسان یعنی یک موجود رو به بالا ؛عاشق اسمان ؛وتا به اسمانش باز نگرددوبه سوی خدایش؛ به پشت اسمان پرواز نکند از نالیدن ارام نمیگیرد!!

وبرای چنین موجودی؛وبرای انسان ؛چه دردی کشنده تر از بی خبری است؟

 

 

 

 

 

 

لینک
چهارشنبه، 8 فروردین، 1386 -

   هيچ يادت هست........   

هیچ یادت هست!

 توی تاریکی شبهای بلند            سیلی سرما با تاک چه کرد؟

 با سرو سینه گلهای سپید         نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

 هیچ یادت هست!

 حالیا معجزه باران را باور کن

 وسخاوت را در چشم چمن زار ببین

 ومحبت را در روح نسیم

 که در این کوچه تنگ         باهمین دست تهی

 روز میلاد اقاقیها را        جشن می گیرد!

 خاک جان یافته است

 تو چرا سنگ شدی ؟             تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

 باز کن پنحره ها را                   وبهاران را        باور کن .

                                                     

                                                     عزیزانم  سال نو مبارک.......

 

 

 

لینک
دوشنبه، 28 اسفند، 1385 -

   ليلی.......   

خد ا گفت :زمین  سردش است.ِ چه کسی می تواند زمین را گرم کند .

لیلی گفت:من!

خدا شعله ای به او دادِ لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش اتش گرفتِ  خدا لبخند زدِ‌ لیلی هم.

خدا گفت: شعله راخرج کنِ  زمینم را به اتش بکش.

لیلی خودش را به اتش کشیدِ خدا سوختنش را تماشا میکردِ  لیلی  گر میگرفت.

خدا حظ میکرد.

لیلی میترسیدِ میترسید اتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواستِ‌  خدا اجابت کرد.

مجنون رسیدِ مجنون هیزم اتش لیلی شد.

اتش زبانه کشید ِ  اتش ماند ِ  زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر لیلی نبود؛ زمین من همیشه سرد بود .

                                                         

                                                                    عرفان

لینک
سه‌شنبه، 22 اسفند، 1385 -

   اين دنيا...   

 

این دنیا پر از صدای پاهای مردمی است

که هر لحظه به تو نزدیک میشوند

 در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

                                                         فروغ قرخزاد 

لینک
چهارشنبه، 16 اسفند، 1385 -

   مثل يه خواب.......   

بعد از 12 ساعت کاری .خیلی خسته شده بود منتظر تاکسی بود یکی

 از مینی بوسا جلوی پاش نگه داشت اونم سوارشد.یکی از اقایون وقتی

چهره خسته ش رو دید پا شد و جای خودش رو به اون داد.....ممنون...

.نشست سرش رو شیشه گذاشت تا کمی استراحت کنه .ترافیک سنگینی

بود نگاش به ماشینی که کنار ایستاده بود افتاد...یه پیر زن و دید با موها

ی سفید قشنگی که رو صورتش ریخته بود با خودش فکر کرد که هرگز

 به این سن نمیرسم.....تو این فکر بود که راننده مینی بوس با صدای بلند

 داد زد :سید خندان......به خودش اومد گفت اقا لطفا نگه دارین.....راننده

 ترمز زدمی خواست پیاده شه  اما نمیتونست؛ دختر ی که روبروش نشسته

 بود دستش رو گرفت و گفت : مادر اجازه بدین کمکتون کنم؛ با کمک دختر

 وعصاش پا شدِ یه نگاه به چهره دخترک انداخت و گفت: درست چهل سال

قبل .....چه زود گذشت مثل یه خواب.......دخترک که متوجه حرف پیر زن

 نشده بود ؛لبخندی زد .......پیر زن گفت ممنونم دخترم.الهی از جوونیت خیر

 ببینی.ارام ارام رفت و از ماشین پیاده شد.دخترک کنار دوستش نشست وگفت:

چه موهای سفید قشنگی داشت ......فکر میکنی من به سن این خانوم برسم...

فکر نمیکنم..........

لینک
چهارشنبه، 9 اسفند، 1385 -

   When   

When you think you have all the answers to the questions in your life, the    

          

questions change                                                  

لینک
یکشنبه، 6 اسفند، 1385 -

   ای کاش......   

یه روز بارونی زیبا.میدونم که تا اونجا 20دقیقه پیاده روی ....

.اما من عاشق بارونم.......دوست دارم ساعتها زیر بارون راه برم

..پس تصمیم گرفتم بقیه راه رو پیاده برم..نمیدونم واسه چی این

 ادمای دور  و برم رو سرشون چتر میگیرن.مگه در سال چند مرتبه

 بارون به این قشنگی میباره ِبارونی که زشتیها رو با خودش پاک

 میکنه و میبره ......فکرم ازاد ازادبود به هیچی فکر نمیکردم.واین

 برام عالی بود ِخوب دقیقا 20 دقیقه شد تا رسیدم .بذار ببینم رو تابلو

 چی نوشته همون جاییه که من میخوام !یا اشتباه اومدم؟.نه درسته...

........شیرخوارگاه امنه...........پس ادرس درست بود تو میدون ونک

 راننده  تاکسیه ادرس رو درست داده.

از نگهبان پرسیدم کبرای اینکه بتونم بچه ها رو ببینم باید کجا برم

.گفتش:مددکاری داخل ساختمون که رفتی دست راست..منم رفتم مددکاری

 جلوتر از من یه زوج جوانی بودن که باخواهش و التماس میخواستن بچه ها

 رو ببینم دست خانوم سه چهارتا بسته شکلات بودش اما مسئولین موافقت

نکردن.بله فایدهای نداشت.پرسیدم برای کمک به بچه ها باید با شما

 صحبت کنم.که من رو به قسمت امور مشارکت راهنمایی کردن. اتاقش

 رو پیدا کردم.درسته تابلوی بالای در نوشته امور مشارکت.در زدم

 خانومی پشت میز نشسته بود.گفتم :سلام من میخواستم مقداری پول برای

 کمک بپردازم اما دوست دارم فقط واسه  خودبچه ها خرج بشه.که خانوم

 سید افکن گفتش: چیزی که بچه ها در حال حاضر احتیاج دارن میوه برای

 عصرانشونه.حتی خودتون میتونین تهیه کنین وبرای ما بیارین.من تشکر

 کردم وقرارمون برای اوردن میوه  برای یه روز دیگه گذاشتم........

توی سالن صدای چند تا بچه رو شنیدم اره .درسته .چندتا از بچه ها بودن

حدود شش یا شایدم هفت  ساله ؛با دیدنشون دلم بیشتر براشون سوخت و

اشک تو چشام حلقه زد...فقط یه لحظه خودت رو جای اونا بذار....فقط یه

لحظه حتی فکرش اونقدر سنگینه که نمیتونی تحمل کنی.چی میشه اگه همه

 به فکر هم باشیم به هم کمک کنیم ما میتونیم بهشت خدا را زیباتر از اون

چیزی که هست بسازیم نه تصورکنیم....اونا نه مادر دارن و نه پدر .........در

 واقع هیچکسی رو ندارن.واین درد به تمام معناست .ای کاش به این فرشته های

کوچولوی پاک وبیگناه بیشتر فکر میکردیم..ای کاش.......

لینک
پنجشنبه، 3 اسفند، 1385 -

   ...............   

صبح شد و دوبار ه زندگی  تولدی دیگر یافت؛اینجا اشعه افتاب می رقصد

و از اسمان به زمین میخورد وصدای بالها ی پروانه ها اهنگ روز را

 می سازد .دوباره پروانه های ابی کوچک روی پنجره اتاقم میرقصند

و مراصدا می زنند .....

پنجره باز می شود و نسیم مرا نوازش میکند.....بعد از ان باران سحت

 دیشب ؛رنگین کمان  در اسمان لبخند می زند....ومن دوباره به اسمان ابی

لحظه ای خیره می شوم.؛و به هیچ فکر میکنم....و به هیچ.......لحظه ای

دنیا را رها خواهم کرد وبه هیچ فکر می کنم........وبه هیچ...... در هیچ

به تو فکر میکنم که تو تنها تضاد هیچ هستی.به خود میگویم بگذار اهنگ بال

پروانه  ابی و رقص نور مرا با خود ببرد....و انگاه چشمهایم را می بندم.

.با تمام وجود تورا حس میکنم  به دور از هیاهوی  این ادمکهای اهنین.....

وانگاه تو در کنار منی ومن در کنار تو .........ولحظه ای بعد  چشمهایم 

 را می گشایم اه خدای من! جز خیالی دور چیز دیگری نمی یابم....

شاید این زندگی ما باشد که  ارزوهایمان را در رویا بیابیم...........

 

لینک
سه‌شنبه، 24 بهمن، 1385 -